شازده کوچولو داستانی است بسیار عمیق، دلنشین و حزن انگیز برای همه کسانی که هنوز کودک درونشان زنده است. به مناسبت تولد شش سالگی پسرم، شازده کوچولوی من، این سایت را به او تقدیم می کنم باشد روزی که شازده کوچولوی خودش را پیدا کند.

شازده کوچولو آهی کشید. گُلش به او گفته بود که در عالم بی همتا است. ولی اینک پنج هزار گل دیگر، همه شبیه به گل او در یک باغ بودند. با خود گفت: «اگر گل من این گلها را می‌دید، بور می‌شد… سخت به سرفه می‌افتاد، و برای آنکه مسخره‌اش نکنند، خود را به مردن می‌زد. من هم مجبور می‌شدم به پرستاری او تظاهر کنم، وگرنه برای تحقیر من هم که بود، به راستی می‌مرد …» بعد، باز با خود گفت: «من گمان می‌کردم که با گل بی همتای خود گنجی دارم، و حال آنکه فقط یک گل سرخ معمولی داشتم. من با آن گل و آن سه آتشفشان که تا زانویم می‌رسند، و یکی از آنها شاید برای همیشه خاموش بماند، نمی‌توانم شاهزاده بزرگی به حساب بیایم…» و همانطور که روی علفها دراز کشیده بود، به گریه افتاد. در این هنگام بود که …